خلاصه کتاب:
قصه درباره ی مردی به اسم ایوبه. اون مردی با اعصاب و جسم و روانی داغون از گذشته تلخشه. تو دنیاش دوستانش نقش پررنگی دارن… اون مدام سرجونش خطر میکنه تا شاید بتونه گذشته اش رو فراموش کنه. این رفتارش باعث میشه که درگیری های زیادی تو زندگیش رخ بده و اشتباهات کوچیک و بزرگی بکنه و کم کم آدم های جدید وارد میشن و همینطور پای گذشته ایوب به قصه باز میشه…. ایوب دست و پا میزنه تا دوری کنه اما نمیشه…
خلاصه کتاب:
از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم….
خلاصه کتاب:
و عشق چه زیباست ، بی محدودیت! عاشق بودن هیچ محدودیتی ندارد. حتی اگر انسان نباشی میتوانی دیوانه وار عاشق شوی… و چه زیباست عشق جنی که هیچگاه نتوانسته معشوقه اش را لمس کند! هیچگاه در آغوش هم نبودند و هیچگاه نتوانسته با او چند کلامی صحبت کند، ولی طفلکی جن عاشق برای او، جان می دهد او فقط میتواند صبح تا شب غرق تماشای او شود. او سرشار از معشوقه اش است، یک جن سرشار از انسان. او بوی معشوقه اش را گرفته و معجزه عشق اینجاست، او دیگر جن نیست! او همزاد معشوقه اش است…
خلاصه کتاب:
تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم … یکی پس از دیگری … افسون نخواست افسونگر باشد… افسونگرش کردند.
خلاصه کتاب:
رامین مرشد وکیل پایه یک دادگستری هست که وسط کلنجار رفتن با یه پروندهی جنایی درگیر مسائل و مشکلات خواهر موکلش، شیدا ستوده، میشه! درگیری که راه به احساس رامین پیدا میکنه و این تازه اول ماجراست چون…!
خلاصه کتاب:
سیگار و فندکش را از روی اپن آشپزخانه چنگ زد.با احتیاط نسبی از کنار وسایل شکسته شده ی روی زمین، عبور کرد. دانه های درشت عرق، تمام صورتش را در بر گرفته، اما در پیشانی اش بزم دیگری بر پا بود. سر درد عصبی و خیسی پیشانی و موهایی که به پیشانی اش چسبیده بودند، عصبانی ترش می کرد. کلافه آستین پیراهن مردانه اش را روی پیشانی اش کشید. امشب زیادی تند رفته بود! زیاد از حد…
خلاصه کتاب:
به شیشه چسبیده بودم و جای خالی ماشین بابا را نگاه می کردم. باور نمی کردم رفته باشد. نفس های عمیق و پیاپی می کشیدم تا بغضم را پس بزنم. همین اول کار دلم تنگ شده بود. چطور توانستم خودم را راضی کنم تا در هوایی نفس بکشم که پدرم در آن حوالی نیست!
خلاصه کتاب:
شیشه عمر داستان خورشید است که در سالن زیبایی کار می کند. او برای دیدن مهمان ناخوانده اش زود محل کارش را ترک می کند اما با خانه ای روبرو می شود که…
خلاصه کتاب:
دختری خسته و رنج کشیده زیر بار مشکلات مجبور شده مرد بار بیاید مسیرش یه شرکت بزرگی می خورد که در انجا مردی در انتظار اوست برای گرفتن انتقام سختی که دخترکمان کوچک ترین نقشی در آن ندارد و در این میان مشکل قلب دخترکیست که تاب تنهایی را دیگرد ندارد و دل می دهد به گرگی که قصد دریدن او را دارد….
خلاصه کتاب:
سر به زیر برزمین و زمان لعنت میفرستم دوست ندارم سر بلند کنم و باز چشمم به سفره ی پر زرق و برق جلو رویم بیفتد لباس عروس تنم حس نفرتم را دو برابر می کند تور سفید روی صورتم کلافگی ام را صد چندان می کند و من با حرص نفسم را فوت میکنم شاید از شدتش کاسته شود اما نمی شود از صدای نفس های مرد کنارم مشمئز می شوم و با تنفر خانه کرده در چشمانم از داخل آینه ی سفره عقد برایش خط و نشان می کشم اما در او اثر ندارد سر خوش می خندد و مرا بیشتر از قبل در خود مچاله می کند…
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رشیدی بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.